سایه‌های قمار پارت 1

𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 · 1404/1/10 15:49 · خواندن 2 دقیقه

سلام به همه✨️

برای خوندن پارت اول برین ادامه...

 

توی اتاقم نشستم و دارم روی پروژه‌هام کار میکنم. سرم کامل توی کارم بود و اصلاً متوجه گذر زمان نمیشدم. یه لحظه مامان از هال صدام زد:

مامان:هانا، بیا کمک کن!

با یه آه بلند میشم، و میرم سمت هال. مامان پشت میزش نشسته بود و دونه‌دونه لباس‌ها رو میدوخت. همیشگی بود دیگه. همیشه وقتی که مامان خیاطی میکنه، باید کمکش کنم. میرم کنار میز و با یه لبخند ریز میگم:

من:باشه مامان.

بعد یه مدت کمک کردن به مامان کارش تموم میشه، و میره توی اتاقش بخوابه.

منم دوباره میرم توی اتاقم که بخوابم. لباسام رو از تنم در میارم، پرده رو میکشم و میرم توی تخت. هنوز چیزی نمیخواستم جز خواب، ولی یه چیزی حس میکنم. تشنمه. از تخت میام پایین و میرم سمت آشپزخونه. داشتم آب میخوردم که در خونه باز میشه و بابا وارد میشه. میبینم بابا هستش و با تعجب میگم:

من:کجا بودی بابا؟

بابا که یه مقدار خم شده بود، با صدای پایین و یه جورایی یکم دستپاچه میگه:

بابا:اه... هیچی... اینجا بودم.

یکم سکوت میکنم و بهش نگاه میکنم، ولی چیزی نمیگم. بابا میره توی اتاق خودش و منم میرم داخل اتاقم و در رو میبندم و میرم روی تختم. 

خوابم نمیبره و خیلی فکرم مشغول میشه. نمیفهمم چرا، ولی حس میکنم چیزی تو این شب عادی نیست.

 

*****

 

صبح که از خواب بیدار میشم، یه صدای بلند از بیرون میاد، مثل صدای در که محکم به چیزی میخوره. اول فکر میکنم شاید ماشین‌هایی از کوچه رد شدن یا چیزی، اما صدای پاهایی که از حیاط میاد، خیلی بلند و واضح‌تره. سریع از تخت بلند میشم و میرم سمت پنجره. نگاهم رو به حیاط میندازم، چند نفر رو میبینم که وارد حیاط شدن. هیچکدوم‌شون رو نمیشناسم.

درحیاط باز میشه و چند مرد با لباس‌های سیاه وارد میشن. چیزی نمیفهمم، اینها کی بودن؟ صدای یه مرد از پشت در حیاط میاد، بعد از چند لحظه یکی از اون مردها میاد جلوتر. یکم گیج میشم که اینا کی بودن؟ چه خبره؟ 

نگاهم به سمت هال میره، مامان همونطور که وایستاده نگاه میکنه، و گریه میکنه. بابا هم کنار در وایستاده و سرش پایین. یه حس عجیب بهم دست میده، خیلی منگ شدم. چرا اینطور رفتار میکنن؟ اینا کی بودن؟ 

از اتاق بیرون میام، میرم به سمت در و آروم در رو باز میکنم. صدای حرف‌های مردها خیلی واضح میاد. یه چیز عجیبی توی صداشون هست که منو بیشتر گیج میکنه. پاهام لرزون میشه، نمیدونم چی پیش میاد، ولی حس میکنم که همه چیز داره بهم میریزه.

 

پایان...

امیدوارم که از این پارت خوشتون اومده باشه✨️

2312کاراکتر