سایه‌های قمار پارت 4

𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 𝚃𝚒𝚊𝚗𝚊 · 24 ساعت پیش · خواندن 5 دقیقه

سلام به همه✨️

برای خوندن پارت چهارم برین ادامه...

 

مغزم هنوز روی حرفای بابا گیر کرده بود.

"اما اگه نکنم، محتشم خودش تصمیم می‌گیره..."

یعنی چی؟

یعنی چی که اگه بابا کاری نکنه، اون مرد خودش تصمیم می‌گیره؟ یعنی چی که من یه بخشی از یه معامله‌ام؟

نفسم سنگین شده بود. دستام می‌لرزید. دیگه نتونستم تحمل کنم. درو محکم هل دادم و رفتم توی اتاق بابا.

بابا جا خورد. انگار انتظار نداشت منو اینجا ببینه. گوشی هنوز توی دستش بود، ولی انگشتاش بی‌حرکت مونده بودن.

من:بابا... منو معامله کردی؟

بابا سرشو انداخت پایین. یه لحظه به هم زل زدیم. 

من؟ ناباور. 

اون؟ شرمنده.

من:بگو بابا! منو معامله کردی؟ با چی؟

بابا دهنشو باز کرد، ولی صداش درنیومد. نفس عمیقی کشید، اما قبل از اینکه چیزی بگه...

درِ خونه محکم کوبیده شد.

یه بار. بعد محکم‌تر.

دلم ریخت.

نفسم بند اومد. بابا سریع از جا بلند شد. رنگش پریده بود. با قدمای مردد رفت سمت در.

"نه... باز نکن!"

ولی قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، دستش رفت روی دستگیره.

در که باز شد، یه مرد پشتش ایستاده بود.

همون مردی که صبح دیده بودم.

همون نگاه سنگین. همون چشمای تیره. همون حضور ترسناک که حس می‌کردم همه جا رو سرد می‌کنه.

قلبم محکم‌تر زد. یه قدم عقب رفتم.

محتشم.

یه لبخند آروم زد. نگاهش از بابا گذشت و برای یه لحظه روی من موند. چیزی توی چشماش بود. چیزی که باعث شد دستام مشت بشه.

بعد، سرشو یه‌ذره خم کرد سمت بابا.

محتشم:آریافر، هنوز وقت داری.

بابا هیچی نگفت. فقط یه قدم عقب رفت.

محتشم بدون اینکه عجله‌ای داشته باشه، خیلی راحت وارد حیاط شد.

هوای شب سرد بود. ولی سرمایی که توی تن من دوید، هیچ ربطی به هوا نداشت.

نگاهش اومد روی من.

یه لحظه، انگار که داشت چیزی رو بررسی می‌کرد، مکث کرد. بعد، همون لبخند محو، همون لحن آروم، گفت:

محتشم:بازم همدیگه رو دیدیم، دختر آریافر.

نفسم بند اومد. قلبم یه‌جوری می‌زد که انگار هر لحظه ممکنه از توی سینم بپره بیرون.

هانا:از خونمون برو بیرون!

صدام لرزش داشت، ولی سعی کردم محکم باشم.

لبخند محتشم تکون نخورد. یه قدم جلوتر اومد.

محتشم:آریافر، هنوزم وقت داری. ولی می‌دونی که من آدم صبوری نیستم.

بابا سریع گفت: 

بابا:من گفتم که... دارم راهشو پیدا می‌کنم.

محتشم یه لحظه ساکت شد. نگاهش یه جور خاص شد. بعد، یهو یه قدم عقب رفت و با یه حرکت سر، یه اشاره کرد.

دو تا مرد از پشتش وارد حیاط شدن.

مشکی‌پوش. درشت‌هیکل. بدون هیچ احساسی توی صورتاشون.

بادیگارد.

همه چیز توی یه ثانیه تغییر کرد.

نفس توی گلوم گیر کرد. بدنم یخ زد.

محتشم:می‌دونم، ولی... صبر منم حدی داره.

و بعد، یه لحظه گذشت.

یه لحظه که فهمیدم... دیگه هیچ کنترلی روی هیچی ندارم.

یکی از اون مردا، بدون اینکه عجله کنه، یه قدم برداشت سمت من.

دلم ریخت.

تا خواستم تکون بخورم، بازومو محکم گرفت.

من:ولم کن!

تقلا کردم، اما دستش مثل سنگ سفت بود.

بابا:نه! بهش دست نزنید!

اما فایده‌ای نداشت. بادیگارد دومم جلو اومد. دست و پام سست شد.

کشیده شدم عقب.

جیغ زدم، اما صدام توی سرما گم شد.

بابا یه قدم برداشت جلو، ولی محتشم با یه حرکت دست متوقفش کرد.

محتشم:هیچ حرکتی نکن، آریافر. می‌دونی که الان وقتشه.

بابا:خواهش می‌کنم...

محتشم:دیر شده.

آروم گفت. اونقدر آروم که از صد تا فریاد بدتر بود.

در حیاط باز شد.

هوا سرد بود.

اما لرز توی تنم، ربطی به هوا نداشت.

آخرین چیزی که دیدم، نگاه درمانده‌ی بابام بود.

ولی نمی‌تونست کاری کنه.

 

 

و یه ترس عمیق، که حالا انگار از توی قلبم پخش می‌شد توی کل وجودم.

بازوهام محکم توی دستای اون دوتا بادیگارد لعنتی گیر کرده بود. دستام داغ شده بود، ولی تنم یخ کرده بود از ترس. هرچی تقلا می‌کردم، فایده نداشت.

من: ولم کن! ولم کن لعنتی!

از ته دل جیغ زدم، اما فقط صدای نفسای عصبی خودم توی هوا پیچید. یه قدم دیگه کشون‌کشون بردنم جلو، درست تا کنار اون ماشین مشکی که ازش بوی عطر تلخ و چرم می‌اومد. قلبم وحشیانه می‌زد، انگار خودش هم داشت دنبال یه راه فرار می‌گشت.

بابا هنوز پشت سرمون بود. نمی‌دونم چطور تونستم تو اون وضعیت برگردم و نگاش کنم، ولی دیدم... دیدم که یه قدم برداشت جلو، بعد پشیمون شد. دیدم که دستش مشت شد، بعد یهو باز شد، انگار هیچ تسلطی روی خودش نداشت.

بابا: محتشم... توروخدا...

یه لحظه نگاهم رفت سمت محتشم. همون نگاه سنگین و سرد. دستاش توی جیبش بود، بدنش کاملاً ریلکس، انگار نه انگار که یکی رو به زور داشتن می‌کشیدن سمت ماشینش.

محتشم:وقت تموم شده، آریافر. تو خودت بهتر می‌دونی.

صداش... صداش عجیب بود. نه خشن، نه آروم، یه چیزی بین این دوتا. مثل صدای آدمی که هیچ‌چیز براش مهم نیست، چون از قبل همه‌ چی رو برنامه‌ریزی کرده.

من اما هیچ برنامه‌ای نداشتم. فقط یه حس توی دلم بود، یه چیزی بین خشم، ترس و یه چیزی که هنوز نمی‌دونستم چیه.

یک‌دفعه حس کردم فشار روی بازوهام بیشتر شد.

هانا:نه! ولم کنین!

تقلا کردم، محکم‌تر از قبل، ولی هیچ فایده‌ای نداشت. یکی از بادیگاردها در ماشین رو باز کرد. یه لحظه نور چراغای حیاط افتاد روی چرم مشکی صندلیا. داشتم دیوونه می‌شدم. منو کجا می‌بردن؟ چرا؟

بابا دوباره یه قدم برداشت جلو. اما قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، محتشم آروم دستشو بالا آورد. یه حرکت کوچیک، اما کافی بود.

محتشم:هیچ حرکتی نکن، آریافر. می‌دونی که دیگه وقتشه.

بابا سر جاش خشک شد. حتی نفسشم انگار گرفت. من اما... من نمی‌تونستم آروم باشم. این یه خواب نبود. یه واقعیت لعنتی بود که داشت منو می‌کشید توی خودش، بدون اینکه بفهمم قراره چی بشه.

هانا:بابا! بابا توروخدا یه کاری کن!

چشمای بابا پر از عذاب وجدان بود. ولی هیچ کاری نکرد. هیچ.

صدای بسته شدن در، همه‌چی رو تموم کرد. هوای توی ماشین سنگین بود. بوی اون عطر تلخ پیچیده بود همه‌جا. نفس کشیدن سخت شده بود.

محتشم همون بیرون، کنار بابا ایستاده بود. یه نگاه بهم انداخت. همون لبخند نصفه‌نیمه‌ی قبلی.

بعدش ماشین حرکت کرد، و من برای اولین بار توی زندگیم، حس کردم که دارم از یه دنیایی که می‌شناسم پرت می‌شم توی یه دنیای ناشناخته.

 

پایان...

امیدوارم از این پارت لذت برده باشید.✨️

5777کاراکتر