
سایههای قمار پارت 2

سلام به همه✨️
برای خوندن پارت دوم برین ادامه...
صدای مردها از حیاط میاد. یکیشون خیلی جدی و محکم حرف میزد. هنوز گیجم و نمیفهمم اینا کی هستن. مامان توی هال وایستاده و گریه میکرد. بابا هم کنار در وایستاده، سرش پایین افتاده و هیچی نمیگه. هیچکدوم حرف نمیزنن. همه چی برام خیلی عجیبه.
یکی از مردها که لباس سیاه پوشیده، میاد جلوتر و به بابا نزدیک میشه. این مرد که نزدیک بابا وایستاده، اصلاً حس خوبی بهم نمیده. یه نگاه خاص به بابا میکنه و بعد لحن پر از تحقیر و مغرور میگه:
مرد:آقای آریافر، فکر کنم هنوز فرصت داریم. اما خوبه که همه چیز زودتر تموم بشه.
صدای این مرد خیلی پر از غرور و تحقیر بود. یه جوری به بابا نگاه میکرد که انگار همه چی دست خودش بود. حرفش رو که میزنه، مامان فقط گریه میکنه و هیچی نمیگه. بابا هم هنوز همونطور ساکت وایستاده و سرش پایین افتاده، هیچ چیزی از دهنش بیرون نمیاد، مرده با همون لحن بد ادامه میده:
مرد:آقای آریافر، وقت زیادی نداریم. باید سریعتر کار رو جمع کنیم.
من تموم این صحنهها رو از دور میبینم و اصلاً نمیفهمم چه خبره. این مرد با این همه لحن بد و پر از غرور، بابا رو حسابی تحت فشار گذاشته. هیچکدوم از بادیگاردها چیزی نمیگن، فقط این مرد حرف میزنه و بقیه دنبالش راه میرن.
نگاهم به این مرد میره، ولی اصلاً نمیشناسمش. این مرد که هنوز با چهرهای جدی و پر از تحقیر به بابا نگاه میکنه، اصلاً حس خوبی بهم نمیده. چرا اینطور با بابا رفتار میکنه؟ چرا باید اینطور باشه؟ اینا کی هستن؟
دیگه طاقت ندارم. با دلشوره میرم به سمت مامان:
من:مامان، چی شده؟
مامان یه نگاه سری به من میکنه، ولی هیچی نمیگه. فقط اشکاش بیشتر میشه و همونطور گریه میکنه. دلم از این سکوت میلرزه.
من:مامان! چرا چیزی نمیگی؟ اینا کی هستن؟ چرا بابا هیچ چیزی نمیگه؟
مامان هیچ جوابی نمیده. میفهمم که یا نمیخواد چیزی بهم بگه یا نمیتونه. یه لحظه توی ذهنم همه چی بهم میریزه. با دلهره بیشتر به مردهایی که دور بابا وایستاده بودن نگاه میکنم. یکیشون همچنان به بابا نگاه میکنه، اما هیچکدوم از اینا به من توجه نمیکنن.
دیگه طاقت ندارم. تصمیم میگیرم برم پیش همون مردی که با بابا حرف میزد. قدم به قدم به سمتش میرم و با صدای لرزون ازش میپرسم:
من:شما کی هستید؟ چرا بابا اینطور سکوت کرده؟ چرا همهچی اینطور عجیبه؟
مرد سرش رو بلند میکنه و همونطور که به من یه قدم نزدیک میشه، یه نگاه مرموز به من میندازه. بوی عطر تلخی ازش میاد که بیشتر حس استرس بهم میده. فاصلهش با من کم میشه و با لبخندی که از جنس تهدید بود، به آرومی میگه:
مرد:آریافر چرا هیچوقت نگفتی دختر داری؟
دهنم خشک میشه. این چه سوالیه؟ چرا این مرد اینطور سوال میکنه؟ هیچ چیزی نمیفهمم. مرد به من نگاه میکنه و با یه نگاه خاص ادامه میده:
مرد:حرفهایی هست که شاید وقتش نباشه، اما مطمئن باش همه چی سر جاش میره.
حرفش طوری بود که معنیش خیلی واضح نبود، اما من حس میکنم چیزی پشتش هست. بغض به گلوم میچسبه و میخوام چیزی بپرسم، ولی دهنم خشک شده. یه لحظه حس میکنم دنیا دور سرم میچرخه. این مرد چرا اینطور با من حرف میزنه؟ این په شرایطی هست که توی خونمون داریم؟ چرا هیچکس نمیخواد به من جواب بده؟
با اینکه ازش میترسم، اما با صدای لرزونی میپرسم:
من:شما کی هستید؟ چرا با بابام اینطور رفتار میکنید؟
مرد جواب نمیده، فقط به من نگاه میکنه و میگه:
مرد:نمیخوام بیشتر از این توضیح بدم.
این حرفش یعنی تموم. خیلی سری ازش فاصله میگیرم. ولی حس میکنم همه چی از دست رفته. همه چیز بهم ریخته.
پایان...
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید✨️
منتظر حمایتهاتون هستم🌸🩷
4000کاراکتر