
آسمان آبی میان ستارهها پارت 1

سلام بچهها امیدوارم از این پارت لذت ببریید❤️
---
آسمان آبی میان ستارهها
در شهری که همیشه غرق در دود و هیاهو بود، یک دختر به نام آناهیتا زندگی میکرد. او از همان کودکی همیشه سر به آسمان میبرد، نگاهش به ستارهها خیره میشد و در دلش میگفت: "آیا میان این همه ستاره، جایی برای من هم وجود دارد؟"
آناهیتا دختری بود با دل پر از سوالات بیجواب. از دنیای اطرافش خسته شده بود. شهر، خانواده، دوستان، همه چیز برای او به یک تکرار بیپایان تبدیل شده بود. هیچچیز نمیتوانست او را راضی کند. اما شبها که به آسمان مینگریست، یک حس متفاوت به او دست میداد. انگار آن آسمان آبی، به او وعدهی چیزی بزرگتر میداد، چیزی فراتر از دنیای خاکی که در آن زندگی میکرد.
یک شب، زمانی که آسمان پر از ستارههای درخشان بود و ماه به آرامی در دل آسمان میدرخشید، آناهیتا تصمیم گرفت تا به دنبال پاسخ سوالاتش برود. او از خانه بیرون زد و به سمت تپهای که در نزدیکی شهر بود، رفت. در دل شب، تنها با نور ستارگان و ماه قدم میزد.
روی تپه نشست و به آسمان نگاه کرد. در آن لحظه، احساس کرد که تمام دنیا در سکوت است و او تنهاست در این مکان وسیع و بیکران. قلبش پر از سوالات بود، اما چیزی عجیب در دل شب وجود داشت که آرامش خاصی به او میبخشید. گویی آسمان به او میگفت که هیچ چیز تصادفی نیست، همه چیز در زمان خودش به وقوع میپیوندد.
با نگاهی عمیق به آسمان، آناهیتا ناگهان فهمید که پاسخ به تمام سوالاتش در درون خودش است. او باید یاد میگرفت که به خود و به دنیای اطرافش با دیدی تازه نگاه کند. ستارهها، که همیشه به آنها حس میکرد در فاصلهای دور قرار دارند، در واقع چیزی نزدیک و در دسترس بودند، فقط کافی بود که از زاویهای متفاوت به آنها نگاه کند.
آسمان آبی میان ستارهها برای آناهیتا نه تنها جایی برای آرزوها و رویاها بود، بلکه دری بود به دنیای درونی خودش. دنیایی که پر از امید، توانایی و قدرتهای نهفته بود.
و آناهیتا فهمید که باید به مسیرش ادامه دهد، چون همیشه میان ستارهها، جایی برای کسانی که جرات پیدا کردن نور در دل تاریکی دارند، وجود خواهد داشت.