آسمان آبی میان ستاره‌ها پارت (آخر)

M.A M.A M.A · 1404/1/11 01:40 · خواندن 2 دقیقه

امیدوارم از این پارت لذت ببریید❤️

(لایک کامنت فراموشنشه😉)

آناهیتا که همچنان در دل شب بر تپه نشسته بود و به آسمان خیره شده بود، حس عمیق‌تری از ارتباط با آن احساس کرد. انگار تمام کائنات در یک نقطه به هم پیوسته بودند، و او بخشی از این پیوند عظیم بود. هر ستاره‌ای که در آسمان می‌درخشید، نماینده‌ی یک بخش از روح او بود، و آن شب او تصمیم گرفت که دیگر از جست‌وجو در بیرون دست بردارد و به درون خود نگاه کند.

چند روز بعد، آناهیتا به خانه برگشت، اما چیزی در او تغییر کرده بود. دیگر احساس نمی‌کرد که در یک دنیای بی‌معنی و تکراری زندانی است. او دیگر به دنبال پاسخ‌های بیرونی نمی‌گشت، بلکه به خود اعتماد کرد و شروع کرد به باز کردن درهای درونی‌اش.

او به کارهایی که همیشه از آن‌ها می‌ترسید، رو آورد. شروع به نوشتن کرد؛ کلماتی که همیشه در ذهنش بودند، حالا به روی کاغذ می‌آمدند. داستان‌هایی از دنیای درونی‌اش، آرزوهای سرکوب‌شده، و ترس‌هایی که همیشه از آن‌ها فرار می‌کرد. وقتی قلم در دستانش می‌رقصید، احساس می‌کرد که آسمان آبی میان ستاره‌ها به او الهام می‌دهد، به او اجازه می‌دهد تا از محدودیت‌های خود عبور کند و پرواز کند.

یک شب دیگر، پس از گذشت چند ماه، دوباره به تپه رفت. این بار دیگر احساس تنهایی نمی‌کرد. او در کنار آسمان، با ستاره‌هایی که دیگر برایش غریبه نبودند، گفت‌وگو می‌کرد. او می‌دانست که هر کدام از این ستاره‌ها نماینده‌ای از مسیر زندگی او هستند؛ گاهی تاریک و بی‌نور، گاهی درخشان و راه‌گشا.

اما آسمان، همان‌طور که همیشه بوده، برای او وعده‌ای داشت. وعده‌ای که دیگر به آن اعتقاد داشت. این که در نهایت، همه چیز به نور تبدیل خواهد شد، حتی اگر در ابتدا، در سایه‌ها گم باشد.

با گذر زمان، آناهیتا موفق شد کتابی بنویسد که نه تنها داستان خودش، بلکه داستان هزاران نفر بود که در جست‌وجوی نور در دل تاریکی بودند. این کتاب منتشر شد و خوانندگان بسیاری پیدا کرد که با آن ارتباط برقرار کردند. او نه تنها از آسمان الهام می‌گرفت، بلکه در دل زمین، در میان مردم، نور و امید می‌بخشید.

آناهیتا فهمید که آسمان آبی میان ستاره‌ها، تنها جایی برای رویاها و آرزوها نیست. بلکه این آسمان، جایی است برای کسانی که جرات دارند در دل شب‌ها، ستاره‌ها را پیدا کنند و مسیر خود را از دل تاریکی به روشنایی بکشانند.

و اینگونه بود که آناهیتا، در دل این دنیای پر از سوالات، پاسخ خود را پیدا کرد: که همیشه در دل خود، میان ستاره‌ها، نوری وجود دارد که هیچ‌گاه خاموش نمی‌شود.