
سایههای قمار پارت 3

سلام به همه✨️
برای خوندن پارت سوم برین ادامه...
همهچی سنگین و عجیب بود. نفسم تند شده بود و گلوم خشک بود. هنوز نمیفهمیدم این مرده کیه و چرا با بابام اینجوری حرف میزنه. ترس داشتم، ولی بیشتر از اون، حس کنجکاوی و نگرانی ولم نمیکرد.
بابا هنوز ساکت بود. یه نگاه بهش انداختم، سرش پایین بود، انگار شرمنده بود. بابای من همیشه محکم بود، همیشه مطمئن. اما حالا... انگار یه چیزی شکستتش.
دیگه نتونستم طاقت بیارم. یه قدم جلو رفتم و سعی کردم صدام نلرزه.
من:شما چی میگید؟ اصلاً کی هستید؟ چرا بابام اینجوریه؟
مرده یه لبخند نصفهنیمه زد. یه نگاه عجیبی بهم انداخت. نمیدونم چرا، ولی حس کردم ته نگاهش یه چیزی هست، یه چیزی که نمیفهمیدم.
مرد:بعضی چیزا رو خودت باید بفهمی، دختر آریافر.
یه لحظه انگار نگاهش دقیقتر شد، مثل کسی که تازه یه چیز مهمو فهمیده باشه. لبخند کمرنگی زد، یه لبخندی که تهش یه چیز مرموز قایم شده بود. بعدش سرشو تکون داد، یه جوری که انگار خداحافظی بود. رو به بابا کرد و با لحن آروم ولی جدی گفت:
مرد:دیگه لازم نیست تکرار کنم. فقط بدون... وقت زیادی نداری.
بعدش چرخید و رفت سمت در. اون چندتا مردی که همراهش بودنم پشت سرش راه افتادن. صدای کفشاشون توی حیاط پیچید. در باز شد، نور خیابون زد تو، و بعد... همهچی دوباره توی سکوت فرو رفت.
نگاهم رفت سمت بابا. هنوز همونجوری ایستاده بود، انگار سنگ شده بود. مامانم یه گوشه کنار دیوار نشسته بود و بیصدا اشک میریخت. هیچکس هیچی نمیگفت. ولی من دیگه نمیتونستم این وضعیتو تحمل کنم. باید یه جوابی میگرفتم.
من:بابا... اون مرد کی بود؟ ازمون چی میخواست؟
بابا آروم سرشو بلند کرد. توی چشماش یه چیزی بود که قبلاً هیچوقت ندیده بودم. ترس؟ پشیمونی؟ شاید هردوش. دهنشو باز کرد که چیزی بگه، ولی همون لحظه صدای زنگ گوشی توی سکوت خونه پیچید.
همه برگشتن سمت بابا. نگاهش روی صفحهی گوشی قفل شد. چند ثانیه مردد موند، بعد نفس عمیقی کشید و تماسو جواب داد.
بابا:محتشم...
صداش آروم بود، ولی معلوم بود استرس داره. گوشی رو گذاشت کنار گوشش و آروم از کنارم رد شد. رفت توی اتاقش و درو بست.
بیصدا به سمت اتاق بابا رفتم. در نیمهباز بود. پشتش ایستادم و گوش دادم.
بابا:محتشم، من... من دارم سعی میکنم. فقط یه کم...
محتشم:حرف اضافه نزن، آریافر. میدونی که دیگه وقتی نمونده. من راه حل رو بهت گفتم. یا این، یا چیزای خیلی بدتری برات اتفاق میفته.
بابا نفسش بریده بود. انگار زبونش بند اومده بود.
بابا:بذار یه کم بیشتر فکر کنم...
چند لحظه سکوت شد. بعد صدای محتشم اومد، این بار آرومتر. ولی اون سکوتی که بین کلماتش بود، از صدای بلندترش هم ترسناکتر بود.
محتشم:چیز جالبی فهمیدم امشب، آریافر. چرا قبلاً بهم نگفته بودی؟ چرا باید همینجا بفهمم؟
بابا هیچی نگفت. محتشم یه کم مکث کرد، بعد نفس عمیقی کشید.
محتشم:حالا که میدونم، اوضاع یه کم فرق میکنه. ولی نگران نباش. همهچی یه راهحل داره. فقط بهتره قبل از اینکه من تصمیم بگیرم، خودت یه انتخاب درست بکنی.
بعدش تماس قطع شد. بابا چند لحظه گوشی رو توی دستش نگه داشت، بعد آروم گذاشتش روی میز. نفس عمیقی کشید و دستشو روی صورتش کشید. یه لحظه حس کردم اون مرد قوی که همیشه میشناختم، حالا یه آدم شکستخوردهس.
ولی یه چیزی درست نبود. چرا محتشم اینجوری حرف میزد؟ چرا بابا اینقدر تحت فشار بود؟ و چرا حس کردم اون چیزی که محتشم تازه فهمیده، به من مربوط میشه؟
یه حس عجیب توی دلم پیچید. انگار اون چیزی که بین این دوتا بود، فقط یه بدهی ساده نبود. یه چیزی... یه چیز خیلی بدتر پشت این ماجرا بود.
اما چی؟
صدای خشخش آرومی از پشت در میاد. انگار کسی نشسته و تکون میخوره. قلبم تند میزنه. نفسمو حبس میکنم و گوش میدم.
بابا:نه... این نباید اینجوری بشه... من نباید... ولی... ولی اگه نکنم چی؟
سکوت. بعد یه نفس عمیق. سنگینه، پر از دودلی.
بابا:باید یه راهی باشه... باید یه راهی باشه که...
صدای کشیده شدن صندلی روی زمین. صدای قدمهایی که توی اتاق جابهجا میشه. دیگه طاقت نمیارم. آروم، بدون اینکه صدایی دربیارم، از پشت در فاصله میگیرم. یه حسی توی دلم پیچ میخوره. یه حسی که از ترس عمیقتره. انگار قراره چیزی اتفاق بیفته که زندگی منو از این رو به اون رو کنه.
ولی چی؟
دستم رو به دیوار میگیرم که نیفتم. پاهای من دیگه تحمل وزن بدنمو ندارن. صدای بابا دوباره میاد، اینبار انگار داره با خودش کلنجار میره.
بابا:محتشم... لعنتی... چرا گذاشتم کار به اینجا برسه؟!
محتشم؟ اسم مردی که امشب توی خونمون بود؟ یه چیزی توی ذهنم جرقه میزنه. صدای اون مرد، لحنش، اون نگاه عجیبش... چرا حالا حس میکنم همه چیز بهم مربوطه؟
ناخودآگاه یه قدم دیگه جلو میرم. نمیدونم چقدر گذشته. شاید چند ثانیه، شاید چند دقیقه. ولی وقتی بابا دوباره حرف میزنه، تمام تنم یخ میکنه.
بابا:من نمیتونم این کارو کنم... اون دخترمه... اما...
یه مکث طولانی. بعدش صدای نفس عمیقش.
بابا:اما اگه نکنم، محتشم خودش تصمیم میگیره...
نفسم توی سینم حبس میشه. قلبم چنان میکوبه که حس میکنم الان صداش از پشت در شنیده میشه. من... من چی شنیدم؟! منو با چی معامله کردن؟
حس میکنم دنیا دور سرم میچرخه. دستمو محکم روی دیوار میذارم. یه چیزی توی گلوم گیر کرده. ترس؟ خشم؟ ناامیدی؟ شاید همهش با هم.
باید بدونم. باید بفهمم این کابوس از کجا شروع شده. و مهمتر از اون... چطور میتونم ازش فرار کنم.
پایان...
امیدوارم از این پارت لذت برده باشید✨️
5000کاراکتر